عقد داییت تو خرم آباد بود ما بعد از دو سه روز که از شمال اومده بودیم صبح راه افتادیم. بابا بزرگت و خاله ات و دوست داییت و داییت هم با یه ماشین دیگه راه افتادن که توی راه به هم رسیدیم.مامان بزرگت و خاله ها و عمه ها و مامان بزرگ من هم با قطار رفتن که بهشون خیلی خوش گذشته بود البته یه روز زودتر از ما رفته بودن.
خلاصه توی راه دیدم بیقراری و نمیخوابی موقع ناهار همه گفتن تب داری از تب داشتی میسوختی از داروخانه برات استامینوفن و سرماخوردگی گرفتم بهت دادم عصری رسیدم اونجا شب دیدم فایده نداره حالت اصلا خوب نیست بردمت درمانگاه که گفت گلوم قرمزه و آنتی بیوتیک داد.
شب بهت دادم ساعت 2 بود که خوابیدیم فردا هم صبح زود بلند شدیم که عقد بود. شب تا صبح هم خوب نخوابیدی.
صبح دیگه اسهالم شده بودی تا آخر شب که عقد بود و تموم شد من و تو هیچی نفهمیدیم چون هیچی نمیخوردی و بد جوری به من چسبیده بودی.
خلاصه عقد داییت نه من چیزی فهمیدم نه تو. خیلی اذیت شدی.
فردا صبح زود راه افتادیم از شانس خوب من اصلا حواسم نبود که پوشک نداری بی پوشک هم موندی پارچه بهت بسته بودم چون که هم اسهال بودی هم اینکه جیش نکنی نیم ساعت تمام تا قم گریه کردی که اینو ازت باز کنم تا پوشک گرفتیم و بستمت خوابیدی.
شب نمیخوابیدی دوباره ساعت 11 شب بردیمت درمانگاه گفت آنتی بیوتیکه بهت نمسازه همونی که من شک کرده بودم به خاطر همینم دیگه بهت نمیدادم. آنتی بیوتیکت را عوض کرد و برای ورم گلوت بروفن داد که آنتی بیوتیک را دو سه روز دادم ولی بروفن را که مرتب دادم بهتر شدی.
این هم شرح حال این سه روز که ما دو تا خیلی اذیت شدیم.