سه هفته پر ماجرا
مامانی این سه هفته سرم خیلی شلوغ بود.
ادامه نوشته
درگیر تو و بابات بودم آخر هفته هم سال مامان بابات بود.
بابات هم هفته بعدش پشت گردنش را یه غده چربی بود عمل کرد.
این آخر هفته هم که سال مامان بابات بود رفتیم دامغان که شما مریض بودین نتونستیم ببریمت. تقریبا سه روز پیش مامانی بودی خانم بودی فقط آخراش دیگه سراغ منو میگرفتی.
راستی داشتیم حرف میزدیم یه دفعه گفتی اممان (امکان) نداره دوباره که گفتی فهمیدم چی میگی اینو دیگه نمیدونم از کجا یاد گرفتی. میگی دوستت دارم بعدش میگی منم دوستت دارم. جدیدا هم تا یه چیزی را میبینی میگی تو خریدی. تا یه چیزی را سوال میکنی سرت را هم تکون میدی.
داشتیم میرفتیم بیرون به عروسکات میگفتی نترسیا زود میام. یا تا یه چیزی تموم میشه میگی دوباره میخرم.
هر شب میبرمت پارک نزدیک خونمون نزدیک 2 ساعت هستیم.
بقیه در ادامه مطلب.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۶/۱۶ ساعت 0:0 توسط
|





