مامانی دو دل بودم که برای این موضوع پست بزارم یا نه؟ چون دوست ندارم خاطره های بد رو برات به یادگار بزارم ولی این خیلی فرق می کنه هرچی فکر کردم نتونستم ننویسم البته نوشتنم خوب نیست ولی ...مامانی مامان بزرگت (مامان بابات) یکدفعه معلوم شد مریضه. بعد از دو ماه دوندگی و دکتر رفتن فهمیدیم مریضی سختی گرفته. فقط 45 روز طول کشید که از پیش ما رفت، نمی دونم چرا اینقدر عجله داشت؛ همش 58 سالش بود. مامان بزرگت رقصیدنت را خیلی دوست داشت وقتی که دفعه اول از بیمارستان اومد همش میگفت رها بیاد برام برقصه و برات ضرب میگرفت. فکر نمیکردم انقدر جای خالیش را حس کنم ولی حس میکنم. مامان بزرگت را بردیم دامغان تا چهلمش آخر هر هفته میرفتیم اونجا. تو تا گریه کسی مخصوصا منو میدیدی میزدی زیر گریه بمیرم برات که انقدر دل نازکی.
جنبه خوبی هم برای تو داشت اونجا فضا باز بود و همش تو خاک و هوای آزاد بودی و بازی میکردی.
دوست نداشتم پست غمناک بزارم ولی نمیشد دیگه.