مامانی از وقتی که شما اومدین ما خیلی وقت بود که سینما نرفته بودیم. یعنی بعد از یک سال و نیم مامان بزرگیت گفت من نگهش میدارم شما برین.

توی راه توی ماشین خوابت برد قبل از اینکه برسیم خونه مامان بزرگ از توی صندلی ماشین بلند کردم بغلت کردم. تا بالا هم که بردم بیدار نشدی انقدر که خسته بودی.

یه فیلم کمدی رفتیم تا رفتیم و برگشتیم ساعت نزدیکای 9 شده بود. تا من و بابات را دیدی خوشحال شدی.

اونجا هم حسابی سرت گرم بوده و اذیت نکردی.  تا اومدیم بریم که داییت اومد باهات بازی کرد بعد هم بابابزرگت. ما هم یه کمی دیگه موندیم بعد رفتیم خونه.