دندونات مبارکککککککککک

بالاخره دندونت خودش را نشون داد وقتی باباییت داشت بهت شام میداد پیداش کرد هورااااااااا

لثه ات چاک خورده که بیاد بیرون از پایین راست یک هفته بعد هم طرف چپی در اومد. دخمل منم دیگه بی دندون نیست هههههههههههه

اینم عکس از دندونات که باباییت ازت گرفته. البته فقط از دندونت گرفته نترسیااااااا

Free Image Hosting

نه ماهگیت

شکمت خیلی نفخ داشت هم بردمت برای شکمت هم قد و وزنت.

وزنت 7800 بود و قدت 72 البته قدت را خودم گرفتم.

بعدش هم رفتیم خونه مامان بزرگت اونجا یاد گرفتی دیگه چهار دست و پا بری.9 آذر بود.هوراااااااااااااااااااا

همیجور چهار دست و پا میری و میگی مم با  فتحه یه وقتایی هم میگی ماما. ههههه

دیگه اصلا اصلا دوست نداری بشینی تا میخوام بزارمت زمین می ایستی. نشسته باسنت را بلند می کنی دستت هم به مبل میگیری ولی هنوز درست نمیتونی بلند بشی مگر اینکه کنترل را ببینی و بخوای برداری.

روی مبل هرچی باشه را برمیداری.

تا توی هال میشونمت مستقیم میری سراغ آشپزخانه و صندلی را می کشی صدا در میاری بعد کشو را می کشی میخوای ببینی توش چیه. سبد پیاز و سیب زمینی را هم میخواب بکشی جلو ولی زورت نمیرسه میری سراغ محتویاتش و سیب زمینی میکنی دهنت. وای وای وای

هرجا میرم چهار دست و پا دنبالم میای .

این دو روزه مامانت سرما خورده بود رفته بودیم خونه مامان بزرگت چه کیفی میکردی تو.سرت شلوغ بود و هرکی میومد سربسرت میزاشت.

از سر و کول خاله ات بالا میرفتی که مجله را از دستش بگیری دستت را میگرفتی به پاش میرفتی بالا.

از سالن خونه مامان بزرگت میومدی تو آشپزخونه دیگه یاد گرفته بودی راهش کجاس. صاف میرفتی سراغ دریچه چاه. اول نمیتونستی از لبه بیای تو آشپزخونه ولی بعدا دیگه نمیشد نگهت داشت مستقیم میومدی.

چهار دست و پا که میرفتی تو سالن روی پارکت سر میخوردی تو هم خوشت میومد همینجور خودت را لیز می دادی.

با آهنگ ارگت خودت و تکون میدی و نانای میکنی وقتی هم که چهار دست و پا هستی همونجوری باسنت را تکون میدی. میگم سرسری، سرسری میکنی. میگم نانای نای هم خودت را تکون میدی. بای بای کردن را هم یاد گرفتی. وقتی میگم کله کله ات را میاری جلو و کله میزنی.

مامان بزرگت که جارو میزد دنبالش میرفتی اول دست میزدی بعد سیم جارو برقی را تکون میدادی.

همش دست همه را میگیری میخوای راه بری، راهت که میبرن میخوای بدویی. قربون دخملم بشم که عجله داره و فکر میکنی عقب مونده.

امروز صبح وقتی بلند شدی مامانی خوابش میومد تو هم روی تخت نمی موندی گذاشتمت پایین خودت رفتی در اتاق را باز کردی بعد دیدم دوباره برگشتی همینجور دعوام میکردی که بلند بشم. دخملی فهمیده تنهاس تنهایی نمیخواست بره بیرون.

راستی یادم رفته بود علاقه شدیدی به دکمه و خوردنش پیدا کردی فکر کنم چون سفته و لثه ات میخواره خوشت میاد با لثه ات فشار بدی.

رها خانم در حال کشیدن صندلی آشپزخونه.

Free Image Hosting

رها خانم در حال پیدا کردن پوشکش که بکنه

Free Image Hosting



Free Image Hosting


Free Image Hosting

اولین روزی که خانمی توی صندلیش نشست


Free Image Hosting

سفر شمال خانمی

رفتنه خیلی اذیت نکردی یه کم غر زدی ولی یه چرت زدی. مثل دفعه پیش که رفتیم شمال همش خواب نبودی بزرگ شدی دیگه همش میخوای شیطونی کنی نمی خوابی.

چهار ساعته رسیدیم هوا یه کم سرد بود. خواستیم با کالسکه ببریمت هواخوری ولی ترسیدیم سرما بخوری.

فردا صبحش با کالسک بردیمت انقدر ذوق کردی که نگو آواز میخوندی.

حسابی ددری شده بودی سینه خیز هم همه جا را تو اتاق میگشتی. موقع ناهار و شام تو صندلی غذا میزاشتیمت همش خودت را هل میدادی جلو که وسایل روی میز را بگیری.

بابات هم شده بود مسئول ناهار و شام شما پیش خودش میزاشتت. غذا دادنت تو شمال شده بود با بابات.هههه

هوا از روز بعدش خوب شده بود دیگه سرد نبود از آفتابش هم من و تو سوختیم حسابی.

هر روز با کالسکه میبردیمت تو هم خیلی دوست داشتی هر کاریت هم که میکردیم نمیرفتی عقب دستت را میگرفتی جلو کالسکه که نکنه بری عقب شیطون بلا

این هم رها شیطون که خوابش برده ولی بازم دستش را گرفته جلوی کالسکه که عقب نره

Free Image Hosting

چند تا دیگه از عکسای شمالت. چون هوا خنک بود همش با این سرهمیت هستی.
اینجا اولین باری است که شما آتیش دیدین ببین چه  متفکرییییی

Free Image Hosting


Free Image Hosting

Free Image Hosting

Free Image Hosting


این عکسم شاهکار بابات است هههه

Free Image Hosting