یه هفته موندیم هوا خیلی گرم بود. همش ماهی و جوجه و ... کبابی میکردیم میخوردیم آشپزخونه هم که تعطیل بود خیلی خوش گذشت.

توی اون هوا همش دست بابات را میگرفتی میرفتی تو حیاط بازی میکردی.

اول کولر را پیدا نکردیم با پنکه سر کردیم اول که میترسیدی بعدا بهش عادت کردی. کولر پشت پنجره بود چون پرده جلوش بود ندیده بودیمش. عجب مامان بابای داریاااااااااااااا.

خوابت خوب شده بود. هر عصری میرفتیم بیرون گردش. تله کابین هم رفتیم یک دفعه کابین را تکان دادی دیگه خوشت اومده بود همش تکون میدادی از توی کابین هم پایین نگاه میکردی خوشت اومده بود.

خوابت هم خیلی خوب شده بود.

بعد از یک هفته صبح زود راه افتادیم نزدیکای عصری رسیدیم.

رها خانم در حال عرق ریختن قبل از اینکه کولر را پیدا بکنیم.

gif animator
Gif animator

gif animator
Gif animator

gif animator
Gif animator

gif animator
Gif animator

رها خانم و باباش در حال ماهی کبابی درست کردن.

gif animator
Gif animator