مامانی بالاخره یه تولد با دوستات گرفتیم و بهت خیلی خوش گذشت و همش وسط میرقصیدی.
عکس هم انداختی آتلیه قشنگ بلد بودی ژست میومدی.
تا عکسا را میبینی اسم همه دوستات را میپرسی تسنیم و آریان و درسا را میشناسی البته به تسنیم میگی تسبیم. هههه
با اجازه مهشید این متن قشنگ را که نوشته برات میزارم.
به بهانه سه سال نفس كشيدن در فضاي بهشتي مادرانه مان:
دلمان مي لرزد وقتي مي بينمشان ... عروسك هايي كه خود ساخته ايم...آنها كه دلشان به اندازه مشتمان كوچك است...زبانشان را تنها و تنها ما مي فهميم ...ما كه لايق بهشتيم و سه سال است به نام مامان ناميده شده ايم... دلتنگي هايمان را با در آغوش گرفتنشان از ياد مي بريم ....ميدانيم كه روزي به دغدغه هاي امروز خواهيم خنديد...روزي كه همه اين دلواپسي ها خاطراتي شيرين مي شود ... هم چون ماجرا هاي سه سال پيش كه حال خاطره اي فراموش ناشدني شده ...و اينك آرزو داريم تنها گوشه اي كنار فرشته كوچكمان آرام بخوابيم ...خيال روزهاي نوزادي شان آرام و لالاي شبانه مان شود ... ياد آوري صداي گريه هاي شبانه نوزادي شان نجواي دلنشين سكوت اين شبها ...
15 بهمن ماه بود ... برف مي باريدو سرد ...اما دلهايمان بهاري بود... و همه درا نتظار روزهاي آخر تا تولد نو گلهايمان بوديم كه خبري دلنشين دل همه را شاد كرد و اشك به ديده آورديم ... عطا كوچولو به دنيا آمد ...زود امده بود ولي نمي دانست كه آمدنش چه نور اميدي در دل همه تاباند ...
ياس ناز و تسنيم و يسنا و بعد هم اسفندي ها ...يكي بعد از ديگري ... ديده به هستي گشودند ... شادي آن روزها براي امدن هر فرشته با حضور بقيه جشن مي گرفت ... و روزهاي اخر تنها جشن بر پا مي نمود ... از حال هم بي خبر بوديم ...
يك ساله شدند كه بازدر كلوپ جمعمان جمع شد ... شب بيداري ها ... واكسن زدن ها ... تب ها و مريضي ها ...نخوردن ها و بد غذايي ها .... دندان در آوردنها ...نشستن ها و ايستادن ها و راه رفتنها ي فرشته هايمان را همه با هم به نظاره نشستيم ...براي تب هر شكوفه غم به دل آورديم و براي هر روز بزرگ تر شدنشان دلمان به شادي گشوده شد ... تب هر نوگل انگار تب جگر گوشه خودمان بود و هر شيريني رفتارشان ، حلاوت پاره تنمان ....
دو ساله شدند و حرف زدن ها .... براي تك تك كلمات هر عزيز خنديديم از ته دل ...دلمان پرواز مي كرد براي بوسيدن شان .... جمله بندي ها و استدلال ها ...شعر ها و نقاشي ها ... چقدر به وجودشان افتخار مي كرديم ... چه خواهرانه به يكديگر ياد ميداديم كه براي بهتر باليدنشان چه كنيم ؟ دل مي سوزانديم ... كه تنها پاره تن ما نبود ... انگار همه شان گوشه اي از وجودمان بودند ...همه بهمني ها و اسفندي ها 87 كلوپ صميمان....
سه ساله شدند ... بزرگ شدند ... شكرانه پايداري دوستي مان خواستيم جشن بگيريم ...شكرانه بزرگ شدنشان ... به شادي بنشينيم اين همه رفاقت و يكرگني و اين همه مهرباني را ... جشني كوچك اما صميمي...اول بار بود كه همه پدر ها آمدند ..
و من (مهشيد) دو ساعت با چشم دل ديدم همه آنچه اكنون در توانم هست و از دل بر روي صفحه كي بورد مي آورم:
دلهره داشتم كه مبادا پدر ها خسته شوند ...مبادامراسم ما براي آنها آنگونه كه به ما خوش مي گذرد ، لذت بخش نباشد ... به چهره و رفتار تك تكشان نگرستيم ..هرچند براي چند ثانيه و برق لذت و شادي و شعف در چهره همه پيدا بود ... همه راضي و لبخند بر لب و باورشان قوي شد كه اين دوستي ها پايه اي عميق يافته ....
پيست رقص، خانه بازي و فرشته هاي ما :
رها با لباسي سفيد دستهايش را چون عروسك هاي گردان مي چرخاند و دلربايي مي كرد !!!-
- آبتين پاهايش را بي وقفه مي رقصاند ، گويي سالهاست براي اين كار آموزش ديده است !!!
-آترين كمرش را مي چرخاند و ياس ناز با دقت به حركاتش نگاه مي كرد تا شايد بتواند بخشي از اين قر و قميش را ياد بگيرد !!!
-يسنا بي توجه به اطراف ظريف و ماهرانه مي رقصيد ، هر حركت با حركت بعدي متفاوت بود و مابينش همان وسط دراز مي كشيذ تا خستگي از تن بيرون كند !!!
-تسنيم مي چرخيد و چرخش دامن چين دارش را به مهمانان نشان ميداد، هنگام شام به دوستان اطراف ميزش مي گفت بايد هر كس خودش غذايش را بخورد (معلم كوچولوي كلوپ)!!! ...
- برديا مشغول اسباب بازي ها شده بود، ماشيني را برداشته بود و قصد داشت دل و روده اش را در آورد تا ببيند داخلش چيست (كنجكاو مثل هميشه)!!! ...
-آريان مرد كوچك مجلس بود ، مردسالار جشن ، دائما به مادرش امرو نهي ميكرد و داد مي زد !!!
-مهرساو آويسا آرام و بي صدا به دوربين فيلمها خيره مي شدند و گاهي لبخند صاحبان دوربين ها را مهمان مي كردند !!!
-آناهيتا چون هميشه آرام و بي صدا در آغوش مادر به اطراف نگاه مي كرد !!!!
-آنيسا در لباس قرمز به دنبال عروسكي بود كه در دست ديگري بود !!!
-ياس ناز سر خوش از وجود دو تا سر سره در خانه و اصرار پي در پي كه به خانه مي رويم براي منم سرسره بخر در اتاقم بگذارم(ديروز همه مشكلش همين بود )!!! ....
- درسا مشغول خوردن غذا كه بيشتر لباسش خورد تا دهان كوچكش!!!!
- پارميس پگاه زيبا با لباس سفيد عروسش مي چرخيد و با بادكنك ها و ستاره هاي روي زمين شاد بود !!!
-!نيكا با موهاي لخت و زيبايش چون هميشه آرام و خانومانه به دنبال بازي بي دردسر براي خويش بود !!!
- پارسا از ترس اين كه مبادا مادر او را در مهد كودك بگذارد و برود لحظه اي دامان مادر را رها نكرد !!!
- پارميس پاني با لباس باربي ، چون عروسكي زيبا دل از همه ربوده بود و زيبايي اش شده بود سوژه فيلم بردار!!!
-و آراد ميترا با چشمان درشت و زيبايش آرام و ساكت كنجكاوانه مشغول بازي با اسباب بازي ها بود به دور از هيايوي ميدان رقص!!!
- آرمين در انتظار نوبت براي تاب سوراي ارام گوشه اي ايستاده بود بدون كوچكترين اعتراضي !!!
-ماه تيسا مي رقصيد تنها و تنها براي تشويق هاي مادرش و هر از گاهي براي مامان دست تكان مي داد تا مبادا لحظه اي از ديدارش غافل شود!!!
- آراد سيما چون هميشه دويدن را بر ماندن و بازي كردن ترجيح ميداد !!!
به هر كدام نگاه مي كردم و بغضي غريب گلويم را مي فشرد ... راستي فرشته هايمان چه زود بزرگ شدند ... چه زود شير دادن ها تمام شد... چه زود شب بيداري ها و گريه هاي شبانه به رويا ها رفت ....چه زود قد كشيدند و از آغوشمان پا بر زمين نهادند ...چه زود قاشق از دستمان گرفتند و خود مستقل شدند ... چه زود ترجيح دادند كه ديگر پوشك نداشته باشند ... چه زود بزرگ شدند ... نوزادي شان چه زود خاطره شد ....
و به ياد آوردم كه زود اين روزها نيز مي گذرد ...روزهاي استدلال هاي بچهگانه ...اشك ريختن و خنديدن هاي كودكانه ... رقص هاي بي خجالت ... فرياد هاي بي محابا... به زودي آن روز مي آيد كه فرشته هايمان در جشن كلاس اولي ها هستند ... جشن ديپلم ها ... جشن فارغ التحصيلان دانشگاه ... جشن عروسي شان ... راستي آن روز باز هم دور هم هستيم ؟! شك ندارم كه هستيم ... همين طور دوستانه و مهربانانه ....
و آن هنگام كه خواستم با پگاه برا ي آخرين ديدار وداع گويم همه اين بغض ها اشك شد و در چشمم غلطيد ...
يادمان نرود اين روز ها را، تا روزهاي آينده نيز برايمان بماند .... يادمان باشد سه سالگي شان ... 4 سالگي شان و... كه مثل نوزادي و يك سالگي و دوسالگي شان هرگز تكرار نخواهد شد ...
قدر كودكي شان را بدانيم ...قدر اين دوستي ها را بدانيم ... قدر پيشوند زيباي خاله كه بر سر نام هايمان هست را بدانيم .....
غزاله و بنفشه و همه دوستان عزيزي كه براي اين مراسم زحمت كشيديد ... خاطره اين جشن را مديون زحمات شماييم.... ممنويم..
و نهايت : ديروز در محفل شاد و كودكانه شان جاي خيلي ها سبز بود انها كه از ابتدا همراه بودند و 28 بهمن نتوانستند كنارمان باشند :
ليما – شادي – آرزو- سولماز – زهرا-سادن- مهشيد ( مامان آرشيد)-ستاره-بيتا-مژگان-نگين
دوستان عزيز كنار فرشته كوچولوهاي ديروز جاي خالي موژان و شانار و ستياو ژينا و عطا و ... آرشيد و البرز و آرش و طه و كيميا حس مي شد ....