ارديبهشت ، تير و خرداد 1387 :
هر كدام به دليلي در حال جستجو در فضاي بي پايان نت بوديم.... و سرخوش و شاد از حضور موجودي كه گرمي وجودش را در بطن خويش حس مي نموديم.....
به هر شكل صفحه اي برايمان باز شد: ني ني سايت ، راهنماي بارداري وبچه داري.....

هر كدام وقتي وارد شديم كه دوستان ديگري در كلوپ متولدين اسفند 87 بودند ... چه رويايي .... همه فرشته ا متولد اسفند 87 هستند....
سلام من بنفشه هستم.... من نگين .... من آرزو... من روشا...من طرفه...من مهشيد ...من شراره .... من گلي... من لي لي....من ستاره... من بيتا... من سلماز.... من ترلان....من آزي....من نسرين... من زهرا...من سادن... من مونا.... من مهشيد(مهربان جون).... من مژي.... من سارا....من مهسان.....
عده اي تهران بوديمو عده اي شهرستان و گلي ايران نبود ...اما چه طوربود كه فاصله مكان برايمان صفربود!!!!!!!!
به خاطر نمي آوريم كي اول بود و كي آخر .... اما تا اواخر مرداد همه بوديم...شاد و سر حال و اميدوار.....روزها به عشق حرفهاي خودماني روي خط مي آمديم.... از محل كار يا از خانه...به عشق درد ودل ...به عشق اطلاعات جديد.... به عشق تيكرهاي نگين....به عشق دوستان نديده مان...... به عشق آينده.... برايمان مهم نبود كي ازكجاست؟ از چه مرام ومسلكي هست .... مهم دوستي مان بود و چه ارزشي برايمان داشت.....
صحبت صحبت گل بود و فرشته ها...صحبت دختري يا پسريشان...صحبت ازخريد وسايل....صحبت از انتخاب اسم.... صحبت از مشكلات دوران بارداري.....
اونقدر به هم نزديك شديم تا توانستيم سنگ صبور هم باشيم.... غصه يكديگر را اشك بريزيم و به شادي هم جشن بگيريم.....
ميانه هاي راه بوديم ... بچه ها شراره كجاست.... شراره يار مهربون و هميشگي كلوپ استراحت مطلق گرفته وبايد بخوابه، برايش دعا كنيد....چقدر دلمان گرفت ...فكر كرديم ديگه شراره روي خط نمي آد... غافل از اين كه شيطون خانوم دراز كش با لپ تاپ اومد روي خط و هيچ گاه گله از درد وناراحتي دوران بارداري اش نكرد.... . واسه خوشي ما هميشه شاد و شيطون و خوش بود.....
روشا جون ، دختر خوب كمي به فكر خودت و فرشته كوچولوت باش چرا اينقدر فعاليت و جنب و جوش؟ اما كو گوش شنوا؟ واي بچه هازهرا پاش شكسته اما كوچولوش خدا را شكر خوب و سالمه....جالبه كه مونا هم پاش شكست و همه اول نگران كوچولوش بوديم.....
زماني رسيد كه مهشيد شده بودسراسر غصه.... و همه سنگ صبورش شدند تا اين دوران بحراني را طي كنه.... سارا چه مهربون و دوستانه با مهشيد همدردي ميكرد....ومهشيد مي نوشت براي بچه هاي كلوپ ... از مهرومحبت ... از عشق و لطافت.....
كم كم جنسيت فرشته هامون مشخص شد و تاريخ موعود به دنيا آمدنشان.... چه ذوقي داشتيم براي انتخاب اسم دوقلوها......
كم كم بارمان سنگين شد و عشقمان محكم تر.... نگران حال يكديگربوديم ....واي بچه ها ديروز فرشته من حركت كرد... واي ديروز صداي قلبش را شنيدم....آخ اخ نميدونين چه كيفي داشت وقتي تو مانيتورديدمش....
از ذوق وشادي هم غرق سرور شديم.... ونقشه مي كشيديم براي آينده ... بچه ها تصور كنيديك سالشون بشه.... دور هم جمع بشيم و اين فسقل هاچه آتيشي بسوزونند....
گذشت....اولين فرشته عطا بود..... بعد ياس ناز و بعد ژينا و بعد تسنيم و....كوچولوهايي كه قرار بود اسفندباشند و بهمني شدند....واي چه بغض غريبي گلويمان را فشرد وقتي شنيديم زهرا و مهشيد و سلماز و بنفشه مادر شدند.....
شراره، مهربانانه هر روز پيگير حال كسايي بود كه براي زايمان مي رفتند و هرشب برايشان دعا مي كرد.... و يادشان را درقلبش زنده مي كرد....
روشا آخرين نفري بود كه فرشته اش را در آغوش كشيد....هر روز با عشق ، تنها به كلوپ مي آمد و براي هر فرشته جشن ميگرفت....حال اين كه كسي نبود تا براي شاروناي گل جشن بگيرد.....
17 بهمن مهشيد نيمه هوش بود....چشم بازكرد و دوستي را ديد بادسته گل سرخ....گفت: آرزوجان تويي؟ و اون باحلقه اشك درچشم سرش راتكان داد و گفت :آره قربونت برم....دوست نديده چه مهربان بود..... و مهشيدگفت: آرزومن مامان شدم...همه چي راحت بود راحت راحت.... وباز به خواب رفت.....
روزها گذشت....باز با ذوق دورهم جمع شديم در حالي كه همه بار سنگين اسمي را به دوش مي كشيديم كه برايش لحظه شماري كرده بوديم: مادر
دوستان جديد آمدند....ندا و سميه و هدي....پاني و پگاه ونگار.... ترنم و يوناو ساناز....تي تي وماريان....و جمع ما جانانه شد.....
خوشيها و ناخوشيها گذشت....دردهاو شاديها... واكسنها و دندان در آوردن ها... چهار دست و پا رفتن ها... نشستن ها و ايستادن ها....وامروز همه فرشته ها يكساله شدند.....
يادتان هست قرار بود وقتي يكساله شدند دورهم جمع بشيم و جشن بگيريم؟ به عشق اون روز چقدر حرف زديم.... حالا اون روز رسيده ...چي به سر اون همه عشق اومد؟
هنوز به هم احتياج داريم...به مهربوني وعشق شراره.... به شادي و سرور پاني....به حرفها و دوستي نگين....
بايد از دل هم دربياريم به هر طريقي شده... چه اگر شراره و نگين و پاني فراموش شوند...
آبتين و كيميا و پارميس از ياد نمي روند....
بايدبمانيم...همه با هم....با عشق و محبت.... بمانيم تا زماني كه در جشن عروسي فرشته هامون مهمان يكديگرباشيم.... اون روز خواهد رسيد....خيلي زود.... عشق به يكديگر را به راحتي به باد ندهيم....

همهتون را دوست دارم: مهشيد....