بالاخره دخمل منم ایستاددددددددد
مامانی شنبه ای که رفته بودیم خونه مامان بزرگ چون بابابزرگت اومده بود از عصری تمرین ایستادن میکردی هی میفتادی دوباره مینشستی می ایستادی میدی دورت شلوغ است و برات دست میزنن، بیشتر تشویق میشدی دیگه تا شب یک سر هی می افتادی هی بلند میشدی برای خودت دست میزدی.
خانم خانما فهمیدی جمعه یک سالت میشه عقب موندی دیگه عجله داری. الهی قربونت بشممم.
تا میگم الو دستت را میبری طرف گوشت.
این هم عکسای شما در حال تلفن حرف زدن که حتما باید وایستی مگه خسته شده باشی که بشینی.
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۸/۱۲/۰۱ ساعت 12:0 توسط
|

