سفر شمال خانمی
رفتنه خیلی اذیت نکردی یه کم غر زدی ولی یه چرت زدی. مثل دفعه پیش که رفتیم شمال همش خواب نبودی بزرگ شدی دیگه همش میخوای شیطونی کنی نمی خوابی.
چهار ساعته رسیدیم هوا یه کم سرد بود. خواستیم با کالسکه ببریمت هواخوری ولی ترسیدیم سرما بخوری.
فردا صبحش با کالسک بردیمت انقدر ذوق کردی که نگو آواز میخوندی.
حسابی ددری شده بودی سینه خیز هم همه جا را تو اتاق میگشتی. موقع ناهار و شام تو صندلی غذا میزاشتیمت همش خودت را هل میدادی جلو که وسایل روی میز را بگیری.
بابات هم شده بود مسئول ناهار و شام شما پیش خودش میزاشتت. غذا دادنت تو شمال شده بود با بابات.هههه
هوا از روز بعدش خوب شده بود دیگه سرد نبود از آفتابش هم من و تو سوختیم حسابی.
هر روز با کالسکه میبردیمت تو هم خیلی دوست داشتی هر کاریت هم که میکردیم نمیرفتی عقب دستت را میگرفتی جلو کالسکه که نکنه بری عقب شیطون بلا
این هم رها شیطون که خوابش برده ولی بازم دستش را گرفته جلوی کالسکه که عقب نره
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۸/۰۹/۰۹ ساعت 11:0 توسط
|





