از حاملگی تا اومدن خانم گلم
یک هفته مونده به تولدت دو کیلو و دویست گرم بودی. مامانی ناراحت شد چون وزنت یه خورده کم بود.
خلاصه خیلی اضطراب داشتم چون دکتر گفت همون هفتم. یک روز قبل از زایمانم رفتم خانه مامان بزرگم البته با زور خودم. فرداش تو می اومدی از عصری چیزی نخوردم البته از گشنگی بستنی خوردم!
و یاسمن دختر خاله ام هم اومد خانه مامان بزرگت پیش من مونده بود.
صبح روز پنج شنبه 7/12/87 ساعت 9 رسیدیم بیمارستان ابن سینا فلکه دوم صادقیه. من را فرستادند بالا تا آماده ام کنن. ساعت 11:15 تو اومدی. از اتاق عمل که بیروم اومدم خیلی یخ کرده بودم و بدجوری می لرزیدم.
همگی دم در منتظر بودن تا از اتاق عمل اومدن و گفتن که تو سالمی بابایی ات مامان بزرگت را بغل کرد از خوشحالی.
دکترت، دکتر امیری بود بابای دوست بابات.
وزنت 2320 بود و قدت 45 و دور سرت هم 32
همگی اومدن دیدنت البته چون به من مسکن دادن درست به هوش نبودم.
شب بالا آوردی بردنت بخش نوزادان هروقت از اینجا را یادم می افته هنوز حالم بد می شه.
این عکس مال یک روزگیت است
منم تا نزدیکای ظهر منتظر شدم که دکتر بیاد منو مرخص کنه. هنوز خودم از جام درست نمی تونستم بلند شم رفتم پایین بخش نوزادان. گفتن مکش نداره. شب که بهت سرم زدن حالت جا اومد نصف عمرمون کردی. ولی تا 5 روز مرخص نکردنت دکترش خیلی حساس بود دکتر امیری نصفه شب اومد که ببینه خانم خانما را چرا مرخص نمی کنن. بعد از صحبت با دکترت گفت چیزیش نیست برای احتیاط نگهش داشتن. اول هم نمیگذاشتن که بهت شیر بدم باید شیرم رو می دوشیدم و با شیشه بهت می دادم.
بعد از 3-4 روز گذاشتن که خودم بهت شیر بدم. اینم یه عکس از وقتی که تو بیمارستان 3 روز بودی.
بعد از یک هفته انگار که از زندان در اومده باشم با شما خانم گل رفتیم خانه مامان بزرگت. 10 روز اونجا بودیم.





